درباره وبلاگ

نمی دونم آیا سکوت هم مرزی داره یا نه؟
ولی اینجا انتهای مرز سکوته اونی هم که مرزبانش منم
هدی 20 ساله اهل بوشهر
بهترین دوستم خداست و شعر هم خیلی دوست دارم و بعضی وقتا شعرم می گم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
سايت هاي مفيد
POWERED BY
لبخندی
نگاهی
بهانه ای می شود
برای دل بستن
برای دوست داشتن
برای عاشق
شدن
نوشته شده توسط هدی در دوشنبه هفتم آذر 1390 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت
وندانم که چرا گاه دلم تنگ کسی است
که نمی داند من دلتنگم
نوشته شده توسط هدی در جمعه دهم تیر 1390 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت
یادم
باشد اگرتنهاشدم
خدایی هست
اگرکسی نبود که دوستم بدارد
ازدیگران محبت را گدایی نکنم
خدایی هست که مرادوست دارد
نوشته شده توسط هدی در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت
باید تو این روزا به این فکرکنیم که توسالی که گذشت چه کارایی
کردیم و چه تغییری کردیم؟آیا هنوزهمون نقطه
ایستادیم و درجا میزنیم یا نه حرکت کردیم؟شما چطور سال
89
چیکارکردین؟
نوشته شده توسط هدی در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ساعت 14:52 موضوع | لینک ثابت
گذرثانیه ها دقیقه ها
گذردقیقه ها ساعت ها
گذرساعت ها روزها
گذرروزها ماه ها
گذرماه ها سالها
وگذرسالها قرنها را
ایجاد می کند
ودرپس این ثانیه ها و دقیقه ها و رو زها و ماه ها و سال ها و قرنها
جریانی بود
که زندگی نام گرفت
نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه هشتم دی 1389 ساعت 15:4 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به همه زنان و مردان ، چه روشن ضمیر و آگاه چه دربند و اسیر افکار سیاه .... تقدیم به همه ... چه آنهائی که می دانند ، چه آنهائی که نمی دانند ... آنهائی که اقرار می کنند و آنانی که انکار .... من به زنِ وجودم افتخار مي کنم دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها ! ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن! ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ می رقصم- گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم، مسافرت میروم حتی تنهای تنها ... .حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم... حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هرکه بخواهد، هر جا زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!ـ زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند. زن من کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزهابشوید و بساید و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!ـ زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمیایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛ من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند وتحسین می کنند آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ
سین . جیم
نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ساعت 13:30 موضوع | لینک ثابت
آن کس را که دوست داری
اجباری نیست او نیز تورا دوست بدارد
و این است رنج عاشق
نوشته شده توسط هدی در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت
دو روز مانده به پايان عمر تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد.
به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."
لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..."
خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش میدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ نميدانم !بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم."
آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند ....
او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، شرکتی را تاسیس نکرد، اما ...
اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگی كرد.
فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!"
زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است..
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید عمر فردايمان وجود دارد!؟
نوشته شده توسط هدی در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 ساعت 16:4 موضوع | لینک ثابت
خدا به فرشتگانش گفت که باید مسافر امشب را نیز راهی زمین کنیم بروید و او را صدا کنید و برای رفتن به زمین آماده اش کنید.مسافر کوچک ما که در حال بازی برروی ابرها صدای فرشته را شنید و به سمتش رفت.فرشته به او گفت عزیزم وقتش رسیده که زمین بروی.یادت هست همشه برایت قصه زمین را می گفتم و اینکه روزی عازم انجایی.اکنون باید بروی.مسافر کوچک ما ناراحت شد و گفت من اینجا را بیشتر دوست دارم و می خواهم که اینجا بمانم در کنار تو من از زمین می ترسم من نمیروم فرشته او را در اغوش گرفت و گفت نترس آنجا هم فرشته ای هست که از تو مراقبت کند او بسیار مهربان است و بسیار دوستت دارد.مسافر کوچولوی ما که باز هم ناراحت بود با اخم گفت باشه قبول.نزد خدا رفت تا با او خداحافظی کند.گریه کرد و او را در آغوش گرفت خدا او را نوازش کرد و گفت عزیزم فکر نکن که من تو را تنها می گذارم نه من همیشه با توام تنها کافی است که مرا صدا کنی هروقت که دلت تنگ شد و یا دلت گرفت مرا صدا کن هرگاه که زندگی خواست تو را به زانو درآورد صدایم کن تا به کمکت بیایم.اگر کسی یاریت نکرد من یاریت می کنم هیچ گاه فکر نکن که تنهایی من هکیشه با توام.گویی مسافر کوچولو کمی خیالش راحت شد و آنگاه که خواست برود خدا به او گفت قولی به من می دهی؟مسافر کوچولو گفت بله
خدا گفت هیچ گاه مرا فراموش نکن.مسافر کوچولو گفت مگر می شود تو را فراموش کرد؟خدا گفت آری زمین زرق و برق هایی دارد که باعث می شود مرا فراموش کنی.مسافر کوچولو گفت قول و خدا را تر ک کرد.
اینک این مسافر کوچولو ۲۲ سال است که روی زمین است و خیلی وقتها قولش را فراموش کرده نه این مسافر کوچولو بلکه هزاران مسافر کوچولویی که خدایشان را ترک کرده اند و قولشان را فراموش
اما من مدتی است که قولم را به یاد آورده ام اینکه باید به قولم عمل کنم و الان شدیم ۲ تا دوست خوب
امسال با اون جشن تولد گرفتم و این بهترین جشن تولدم بود
تولد تولد تولدم مبارک
نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 ساعت 14:11 موضوع | لینک ثابت
دلم به حال پروانه ها سوخت
آنگاه که دیدم تنها به جرم پروازشان محکومشان می کنند
دلم به حال قاصدک ها سوخت
آنگاه که گفتند محکومید به اسارت تا زنده اید
و حق آزادیشان را گرفتند
دلم به حال قلم ها سوخت
آنگاه که دیدم تنها به جرم نشان دادن حقایق ها شکسته می شوند
دلم به حال چراغ ها سوخت
که تنها به جرم روشن کردن جاده های تاریک خاموششان می کنند
گویی جاده ها باید تاریک بمانند و چراغ ها خاموش
دلم به حال قناریها سوخت
آنگاه که دیدم صدایشان را خفه می کنند و مهر سکوت بر لبهاشان می زنند
و وادار به سکوتشان می کنند
دلم به حال شقایق ها سوخت
آنگاه که دیدم داغدارشان می کنند
دلم به حال آدمها سوخت
آنگاه که دیدم باید آنچه را که آنها می خواهند بپذیرند
نه آنچه خودشان می خواهند
نوشته شده توسط هدی در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 19:15 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها