تبليغاتX
انتهای مرز سکوت

انتهای مرز سکوت

در هاله شرم

ساحل خاموش، در بهت مه آلود سحرگاهان

چشم وا مي كرد و - شايد -

جاي پاها را، نخستين بار، روي ماسه ها مي ديد !

ما بر آن نرماي تردتر، روان بوديم .

***

آسمان و كوه و جنگل نيز، مبهوت از نخستين لحظه ديدار،

با خورشيد !

آه، گفتي ما، در آغاز جهان بوديم ؟

***

بر لب دريا

در بهشت بيكران صبحگاهان،

ما

چشم و دل، در هاله شرم نخسين !

آدم و حوا !

                                                               

  فریدون مشیری


نوشته شده توسط هدی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


آسمان را می خواستیم

تکه ابری نصیبمان شد

گفتند سهمتان از آسمان تکه ابری بیش نیست

یادم آمد سهم من از بهشت تنها سیب بود


نوشته شده توسط هدی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت


روز قسمت بود.
و خدا هستي را قسمت مي كرد......
و خدا گفت: چيزي از من بخواهيد، هر چه كه باشد شما را خواهم داد.
سهم تان را از هستي طلب كنيد.زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر كس آمد چيزي خواست:
يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.
و يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز.
يكي دريا را ا نتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرم كوچكي جلو آمد و به خدا گفت: من چيزي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. و نه بالي و نه پايي. نه آسمان و نه دريا. تنها كمي از خودت! تنها كمي از خودت را به من بده!
و خدا كمي نور داد.
و نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت: آن كه نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد.
تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران گفت: كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست، چراغ كرم شب تاب روشن است، كه روز خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده


نوشته شده توسط هدی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


همیشه برای شروع هر نوشتنی بهانه ای می خواد  ولی این بار من هیچ دلیل و بهانه ای ندارم واسه همینه که شاید این بار چرت و پرت بنویسم

شرمنده بزار این بار شما بیان و بنویسین هر کسی متنش قشنگتر بود میزارمش توی انتهای مرز سکوت

بیان و دردودلاتونو بنویسین

منتظرم


نوشته شده توسط هدی در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت


راز پنهان لبخند هایت

می خندی نازنینم اما تلخ می خندی

در پس لبخندهایت رازی نهفته

که خبر از غمی نهفته می دهد

که گویی سالهاست آن را در پشت لبخندهایت نهفته ای

نمی دانم چیست راز پنهان لبخند هایت

                                             شعر از عسل


نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت


دل تنگی هم قشنگ است

اگر چه دل تنگی

            سخت است

                   اما اگر نبود

                            نمیدانستیم که چقدر همدیگر را دوست داریم

                                اگر دل تنگی نبود شاید هیچگاه نمی فهمیدم که چقدر دوستت دارم

                                    دل تنگی قشنگ است

                                  و   دل تنگ شدن برای آنکه دوستش می داری  هنوز قشنگ تر

                                      اگر دل تنگت نبودم

                                      بدان دوستت ندارم  


نوشته شده توسط هدی در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک زمین

می دونم از دستم دلگیری  حق داری گلم  من خیلی وقت که سراغت نیومدم بایدم باهم قهر کنی ولی خوب عید  عزیزم منم که جز اتنهای مرز سکوت مامن دل تنگی ندارم

حالا بعد از یه مدت اومدم تا من و تو باهم واسه زمین و گل هل جشن تولد بگیریم و هفت سین رو روی دلت بچینم

امروز اومدم تا باهم بگیم تولدت مبارک زمین گل ها

ما هم می خوایم توی جشن تولدت باشیم من و انتهای مرز سکوت

هدیه هم برات میاریم

بیا امسال تولدت رو توی حونه ما بگیر

ما برات یه جشن برزگ می گیریم

هفت سین ما  ماهی کوچولوی ما  منتظرند

امسال ما چشن تولد می گیریم

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 


نوشته شده توسط هدی در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 16:42 موضوع | لینک ثابت


تولدم مبارک


نوشته شده توسط هدی در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 16:10 موضوع | لینک ثابت


بازنده کیست؟ یک حقیقت در دوست داشت

پسری بود که عاشق دختری شده بود. دختر خیلی زیبا نبود ولی برای اون پسر همه چیز بود. پسر همیشه به دختره فکر می کرد. در خواب و بیداری، خلاصه زندگیش شده بود اون دختر.

دوستان پسر بهش گفتند؛ تو که اینقدر دختره رو دوست داری چرا به خواستگاریش نمی ری! اون موقعس که می فهمی آیا اونم همچنین احساسی نسبت به تو داره یا نه!

پسر دید بهترین کار همینه. البته جالب اینکه دختره از همون اول می دونست که پسره عاشقشه. چند باره هم دوستان دختره بهش با طعنه یه حرف هایی زده بودند.

اما وقتی یک روز پسر سر صحبت رو با دختره باز کرد و از اون خواستگاری کرد، دختره با صراحت پسر رو رد کرد و به او گفت که علاقه ای به تو ندارم.

بعد از اون شکست، دوستان پسره فکر کردند که الآن که بره یه بلایی سر خودش بیاره. یا معتاد بشه، یا الکلی. خلاصه بره زندگیش رو خراب کنه.

اما وقتی که دیدنش، با کمال تعجب فهمیدن که اصلاً فرقی نکرده! ازش پرسیدن چطوریه که زیاد ناراحت نیستی؟

پسره گفت؛ چرا من باید ناراحت باشم؟ من یکی رو از دست دادم که هیچ وقت دوستم نداشت. ولی اون دختره کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت و همش بهش اهمیت می داد. پس این من نیستم که ضرر کردم.

 


نوشته شده توسط هدی در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


چند تا شعر قشنگ

اگر مدتهاست که بر رویت یادگاری ننوشته ام

اگر به سراغت نیاده ام  و از دل تنگی هایم برایت نگفتمه ام

مرا ببخش و

اکنون با کوله باری از حر فها به سراغت آمده ام

ای که دور از من و در یاد منی

باخبر باش که دنیای منی

خنئه ات خنده ی من

گریه ات گریه ی من

قلب من خانه تو خانه ات قبله من

****************************

آروزیم این است:

نتراود اشک چشمت هرگز مگر از شدت شوق

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هرروز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را می خواهدو به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد

*******************************************

اینا چند تا شعر بودن که توی این مدت پیداشون کردم و خیلی دوستشون دارم

 

 


نوشته شده توسط هدی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


border="0">
!-- START OF Zoom